میخواستم عکس زیبایت را با میخ بر سینه ام بکوبم،قلــــــــــب ندا داد:
امدم بر قلب بیاویزم،دلم فریاد براورد که جای عکس در خانه ی دل است!
مانده بودم چه کنم...جدال میان سینه وقلب ودل بالا گرفت...
ناگاه دیدم که دلم خونین گشت،قلبم پاره پاره شد و سینه ام زخمی...
نمیدانستم چه کنم؟!من ماندم و قاب عکس به خون نشــــــــــسته...
نه دلی مانده بود،که دل سوزانداز بهر دلسوزی من...!
نه قلبی بودکه در آن سکنی گزینم و نه سینه ای که آه خسته ی مرا پذیرا باشد...
من ماندم و قاب عکس خونین تو
آدمــها کنــارت هستند . . تا کـــی؟ تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند ! از پیشــت میروند یک روز . . کدام روز ؟ وقتی کســی جایت آمد ! دوستــت دارند . . تا چه موقع ؟ تا موقعی که کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند ! میگویــند عاشــقت هســتند برای همیشه ! نه . . . ! فقط تا وقتی که نوبت بــــــازی با تو تمام شود. . و این است بازی باهــم بودن . .
چگونه می شود از خدا گرفت چیزی را که نمی دهد ؟؟
می گویند قسمت نیست، حکمت است...
من قسمت و حکمت نمی فهمم...
تو خدایی...
طاقت را می فهمی...مگر نه ؟؟!!
بــــــــعد ها دلــــــــت بــــــــرایـــــــم تنـــــــــگ خواهد شد ...
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
سر میز شام، یادت که میفتم بغض میکنم
اشک تو چشمام حلقه میزنه و همه با تعجب نگاهم میکنند...
لبخندی میزنم و میگویم: چقدر داغ بود...!!!
چـــرآ نــگآه مـے کـُنــے
.مــטּ هَـمـ روزگـآرےعـَزیــز בلــ کــَســـے بـــوבمـ
احســـآس مــی کنــــــم وقتـــی مـــی نویســـم خــدآ چشمهـــآیش را مـــی گیـــرد وقتـــی مـــی خـــــوآنــــم گوشهـــآیش را... صـــادقـــانـــه بگــــویـــم فکــــر مـــی کنـــم خــــداهــــم از ســـادگـــی مـــن و حــرفهـــای تکـــرآری ام خستـــه شــــده اسـت...!!!
به اندازۀ چند سال نگذشت به اندازۀ همین چند ماه گذشت
اما فهمیدم ماه یعنی چه
روز یعنی چه لحظه یعنی چه
این چند ماه گذشت و فهمیدم
گذشتن، زمان، انتظار یعنی چه...
تو دیگری را...........
دیگری دیگری را...
و این چنین است که ما تنهاییم..........
نظرات شما عزیزان:
.gif)
برچسبها:
.: Weblog Themes By Pichak :.