چقدر سرد ....
چقدر یخ زده...
چقدر غمگینانه...
میان هیاهوی ذهنم گم شدی...
گفتم که نمی دانم .....
و تو ندانستن من را تعبیر به بهانه کردی ...
گفتم باش تا بیایم
تو باز هم مثل بچگی قایم شدی
و من باز هم برای پیدا کردنت گریه کردم
و تو خوب می دانی که من قایم باشک بازی را هیچ گاه یادنگرفتم ....
اما باز هم تکرار ....
نمی دانم ........
از پس این همه سال سکوت اینک نه من پیدایم و نه تو ....
و چرا خدا غرور را آفرید تا من و تو همیشه قایم باشک بازی کنیم ....
نمیدانم .................
و همین ندانستن است که سخت مرا می آزارد ....
کاش می دانستی.......
نظرات شما عزیزان:
بــــے رحمــــے بزرگــــےست که روزگار...
اجازه ــــے دوست داشتن و خواستن
کســــے را به ما بدهد
اما اجازه ــــے "داشتنش " را، نه!!

برچسبها:
.: Weblog Themes By Pichak :.