دستم به نوشتن میرود
و فکر میکنم تمام بغض نبودن هایم به قلبم سرازیر شده
بسیار نخواسته اند که باشم
که باشی
اما دستشان کوتاه است
من میانه ی غم و ترانه مانده ام که چگونه جلو بغض سرریز سالها را
بگیرم
حرفت گل انداخته میانه همه ی شمعدانی ها
چای
دم نوش
لیوان همیشگی
و من که امشب فریاد شده ام سر همه ی جز خودم
حالم خوش است
از جنس همان خرابهای خوب
و فکر میکنم چقدر نبودنت مرا میسوزاند و تحمل مرا کم میکند
گوشی را بردار
فقط پشت تلفن نفس بکش
همین هم ارامم میکند
چقدر سوخته ام
و نفهمیده ام
خسته ام خدا
کاش میشد این روزها صب بیدار نشوم
من احتیاج به کمی شب دارم حواست هست؟؟






برچسبها:
" دوستش داشتم "
" دوستش داشتى "
" دوستش داشت "
اينها همه (گذشته) است
بايد فكرى به "حال" خودمان نكنيم
دوستش ندارم
دوستش ندارى
دوستش ندارد
حالا تو ضمير مفرد غايب !
که مخاطب دست هاى گره خورده مان شده اى
اگر مى توانى با انگشتهايت ،
روبه روى من رو به روى ديوار روبه رويت
صدايش را بكش
وَيا اگر مى توانى دوست داشتنت را بخش كن
بعد،بى انگشتهايت صدايش رابلندتراز قدددددددم
صدايش را بزرگ تر از دهانت پخش كن
وَيااگر مى توانى
بلند شو
دست هايت را بردار و از اينجا برو
شايد بلد نيستى
اصلا بلد نيستى
حتی بلد نيستى
صداى دوست داشتنت را درآورى
فقط بلدى صداى مرا درآورى...






برچسبها:
بیا دیوانه باشیم ...
حتی آب دهانمان از گوشه لب مان بریزد اما خوشبخت باشیم و خوش!
حتی الکی خوش...
بگذار بگویند طفلی دیوانه است ...
بگذار دست ِ بچه هایشان را سفت تر بگیرند تا آزار یک دیوانه به کودک نرسد
...
بگذار توی دلشان به حالمان بخندند ...
خب بخندند ... ما هم میخندیم!!
او به بی عقلی ِ من میخندد و من به چارچوب های خنده دار عقلش !
بیا دیوانه باشیم ...
سرمان را پایین بندازیم و بپریم وسط خیابان ...
صدای ممتد بوق ماشین و راننده ای که فریاد میزند "حواست کجاست دیوونه؟!!"
به خیال خودش فحش داده ! اما من میفهمم که بخاطر این نسبت دیگر توقعی از من ندارد ...
و چه نعمت بزرگی ست اینکه کسی کاری به کار لحظه هایت ندارد ...
بیا دیوانه باشیم ...
بچسبیم به شیشه یک شیرینی فروشی و بدون ترس زل بزنیم به شیرینی ها و قند توی
دلمان آب شود از تصور داشتن ِ آن همه "شیرینی" ...
رنگ بلوز و شلوارمان سِت هم که نباشد کسی توقعی ندارد ! کسی خرده نمیگیرد
...






برچسبها:
وقتی نا امید شدی بدون که شیطان بین تو و خدا قرار گرفته...
در حالیکه خدا با علاقه و عشق تمام به تو نگاه می کنه شیطان از حسادت به گریه میفته
اما نه این پایان ماجرا نیست شیطان نمی خواد تسلیم شه
پس تو دلت نجوا می کنه ...
- خدا تو رو دوست نداره
- بس گناه کردی خدا دیگه به حرفات گوش نمی ده
- خیلی بنده های بهتر از تو هست که خدا بخواد به اونا جواب بده
- کار تو خیلی جزئیه و خدا حوصله نگاه کردن به مشکل تو رو نداره
اونقدر می گه و زمزمه می کنه که به کلی ناامید می شی حتی دیگه حال دعا کردن هم برات نمی مونه چه برسه به اینکه ...
خدا هنوزم داره مشتاقانه نگات می کنه
تصمیم با خودته یا تسلیم شیطان می شی یا تو تسلیمش می کنی
نا امیدی یعنی تسلیم شیطان شدن.....






برچسبها:
دیر کرده ای ذره ای ، شاید به اندازه ی سفید شدن موهای من ...






برچسبها:
.: Weblog Themes By Pichak :.